|
بر آمده از پيچ و خم های ذهنم
|
دلم می خواهد ساده ترین احساس را توضیح دهم. شادی یا غم را... ولی نه مثله دیگران که به ریشه های باران یا خورشید می رسد. دلم می خواهد نوری را شرح دهم که در من زاده می شود و می دانم که به هیچ ستاره ای شبیه نیست . آنقدرها روشن نیست، چندان ناب نیست و قطعیتی ندارد...
می خواهم شجاعت را توصیف کنم, بی آنکه شیری خاک آلوده را پشت سرم بکشانم... یا هراس را بی آنکه آب از آب تکان بخورد... برای آنکه راه دیگری بیابم، همه استعاره ها را می بخشم تا یک کلمه باز گردد. کلمه ای که از سینه ام چون دنده ای بیرون می جهد، کلمه ای که در مرز های پوستم محاصره شده است. ولی انگار ممکن نیست...
فقط برای آنکه بگویم عاشقم، چون دیوانه ها به اطراف می دوم... مشتی از پرندگان بر می دارم و مهربانیم که برساخته آبها نیست، برای یک چهره آب طلب می کند...و خشم که نسبتی با آتش ندارد، زبانی وراج از آن به عاریه می گیرد...چه محو است در من آن اشرافی مو سفید که یک بار برای همیشه جدا شد...
با کشیده شدن دستش به خود آمد. پسرکی کوچک در برابرش ایستاده بود . او را می شناخت. آدامس فروشی بود که هر زمان در آنجا ماشینش را پارک می کرد به سراغش می آمد. او نیز پولی به پسرک می داد. اما اکنون فرصتی برای این کار نبود. پسر را با خشونتی که خود نیز از آن تعجب کرد به عقب راند، درب ماشین را گشود، به سرعت سوار شد و به حرکت افتاد. در حالیکه پدال گاز را تا آخر فشار می داد، از آینه نیم نگاهی به عقب انداخت. پسرک در حالیکه هر لحظه در آینه کوچک و کوچکتر می شد، آنجا ایستاده بود و با بغض دور شدن او را می نگریست.


ای ناگزیر ، دوباره طنین نفس سردت را احساس کردم . دوباره حضور سهمگین و ناگهانت مرا به بودنت یاد آور شد. چندی بود كه وجودت دیگر معنایی برایم نداشت. چندی بود كه حتی به انتظار نشستنت برایم شیرین بود. ولی من تو را اینگونه نمی خواستم. تو را برای خود می خواستم، نه هیچ کس دیگر. تو را می طلبیدم ، اما نه اینگونه، نه این زمان، و نه به این شکل...
نمی دانم چرا ، با اینکه تو را از دور دیدم ولیکن اینگونه مرا آزردی . به سراغ من نیامدی! دو وجود دیگر را در بر گرفتی و من فقط تو را نظاره کردم. دو وجود كه هیچ کدام را به خوبی نمی شناختم. شاید كه همچون همیشه ناگهان و سرزده آمدنت، مرا آزرد. نمی دانم! شاید كه این بی خبر بودنت، آمدنت را پذیرفتنی تر می کند... با خود می اندیشم، اگر می دانستم چه زمان از راه خواهی رسید، اگر می دانستم كه را با خود خواهی برد، چه می کردم...می دانم كه راه گریزی نبود. می دانم كه مرا توان تغئیر در اراده تو نبود. اما نمی دانم، كه چه خواهم گفت به آن مسافر ناتوان. نمی دانم چه خواهد بود آخرین کلامم به کسی كه تا همیشه باید او را در ذهن تداعی کنم. نمی دانم نگاهم گریان خواهد بود یا حیران و نگران . نمی دانم و نمی دانم. و چه زیبا كه هرگز نخواهم فهمید، چرا كه می دانم هیچ وجودی را یارای ، پذیرفتن پاسخ این هزاران سوال بی جواب نیست...
می دانی! من تو را تنها در یک لباس نمی بینم. من تو را تنها در آن قامتی كه همه را با آن در پرده آخر می بری، نمی بینم. من تو را در همه جا و همه مکان لمس می کنم. زمانی جایی خواندم : " زندگی مجموعه ایی از مرگ هاست.". آری. من تو را اینگونه می بینم. من با تو بیگانه نیستم. تو را هر دم صبح، هنگام مرگ رویاهای شبانه ام دیدار می کنم. تو را هر شبانگاه هنگام مرگ روز، هنگام مرگ آن صورتک خندان بر چهره ام، ملاقات می کنم. تو را هر شب، هنگام مرگ حقیقت و در بر گرفتن آن خیالات دست نیافتنی ، لمس می کنم... تو هر لحضه و هر آن ، با منی و من با تو تنفس می کنم. پس با به رخ کشیدن کریه ترین ها ، کوششی عبث در هراساندن من مکن! چرا كه من تو را خوب می شناسم و با تو عجین هستم در هر نفس...

اگر فقط یک فرصت در زندگی برای جبران اشتباهی داشته باشید، چه خواهید کرد؟ فرقی نمی کند چه اشتباهی، بزرگ یا کوچک، قدیمی یا جدید، کدام را انتخاب می کنید ؟ آیا به سراغ خطایی از دوران کودکی خواهید رفت؟ گمان نکنم....
شاید به سراغ یکی از اشتباهات اخیر بروید. اشتباهی كه شما را بسیار آزار داده است. اشتباهی كه هر از چند گاهی به آن می اندیشید . اشتباهی كه با خود فکر می کنید كه اگر فقط آن را مرتکب نشد بودید، اکنون زندگی شکلی متفاوت برای شما داشت.
حال سوال این است كه چند اشتباه بدین صورت در زندگی خود دارید؟ آیا گذشته را پر از این اشتباهات می بینید یا فقط یک اشتباه... یک اشتباه بزرگ...؟ ممکن است به یک اشتباه بزرگ بیندیشید یا به چند اشتباه کوچک و شاید هم به یک اشتباه كه باعث انجام خطاهای بیشتری شده...
من نمیتوانم هیچ اشتباهی را انتخاب کنم كه بخواهم آن را جبران کنم. در حقیقت، هیچ اشتباهی وجود ندارد! هر کاری كه انجام داده ایم، در دوران خود، کار درستی بوده است. اگر شما فکر کرده بودید ، حتی برای یک لحظه، كه این عمل اشتباه است ، آیا آن را انجام می دادید؟
نکته در این است كه درست یا غلط کاملا نسبی است. هیچ درست یا غلط مطلقی وجود ندارد. پس اگر کاری را انجام داده اید و آن هنگام به درست بودنش باور داشتید، هرگز پشیمان نباشید. حتی اگر اکنون دردناک است، حتی اگر اکنون تبدیل به خیالی کشنده برای شما شده است. حتی اگر فکر می کنید اگر آن عمل را مرتکب نشد بودید، زندگی متفاوت بود .... به یاد داشته باشید. هر کاری كه می کنید ، فقط و فقط از انجامش پشیمان نباشید . ایمان داشته باشید به خواسته دل و عقل آن هنگام كه به شما فرمان دادند ...
دانه دانه شمارش کرده ام. گاهی با خشم، اندکی با اندوه و زمانی با سردرگمی. اکنون به تو رسیده ام. سه -- شش -- پنج. بر تک تک شما لقبی گذارده ام. یک، سردرگمی. دو، اندوه. سه، خشم. چهار، تلاش. پنج، ناباوری. شش نفرت... حال به تو رسیده ام، سه -- شش -- پنج. تو را چه بنامم؟ آیا نامی برجا مانده است؟ آیا حسّی که نامش رو بر تو بنهم، بر انگیخته است؟ تمام وجودم را جستجو میکنم تا شاید حالتی یا که حسّی هرچند ناچیز بیابم، اما نه. نیست و نخواهد بود.
خود را تهی یافتم. تهی از هر حسّی و بیانی. سه -- شش -- پنج،تو را هیچ نمینامم. تو هیچ نیستی. هیچ. هرچه بود گذشت و اکنون تو تنها یک برگ سفید هستی. سرابی در حال محو شدن. نمایی در دور دست که به سختی دیده میشوی. تو را هیچ نمینامم که هر چه در این دل پر آشوب بود، همه را به دست ثانیهها سپرده ام. تو آخرین هستی، سه -- شش -- پنج. بعد از تو دیگر طلوع تا غروبی نخواهد بود. زمانی که نامی و حالی بر خود بگیرد به حرمت برگی که ورق خورد.
با تو از آن روح اهورایی که در جان بشر دمیده شد سخن نمیگویم که بس زمانی دراز است، گویی قرنها، که با خود آشنایش نمیبینم. با تو از آن حس پنهان سخن میگویم. آن حس تهی بودن. آن حس رها بودن. حس بی حس بودن. دیر گاهیست که در جستجویش هستم و اکنون آن را در تو یافتم، سه -- شش -- پنج.
خرسندم از یافتن این حس در تو. چرا که تو نماد تمام آنچه بر تک تک لحظاتم نوشته شد، هستی. نمیدانم آیا انتظارت را میکشیدم یا نه. نمیدانم از آمدنت خشنودم یا غمناک. نمیدانم آیا آمدنت اجتناب ناپذیر بود یا نه. لیکن، میدانم که اکنون از بودنت احساس آرامی دارم گویی که صدایی در اعماق آمدنت را فریاد زده بود. دیگر ذهنم تهیست و من از این تهی بودن بس خندانم! چرا که دیگر نمیخواهم. هیچ کدام را نمیخواهم. نه افکار دل انگیزش را، نه بار سنگین اندوهش را. چشمانم را میبندم و با حس زیبایی که مدتها با آن غریبه بودم به خود میاندیشم. به خود میاندیشم و این کلمات همواره در اتاق آبی ذهنم طنین میافکند که : " پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم. پیش از آنکه پرده فرو افتد. پیش از پژمردن آخرین ٔگل. بر آنم که زندگی کنم، بر آنم که عشق بورزم، بر آنم که باشم، در این جهان ظلمانی، در این روزگار سرشار از فجایع، در این دنیای پر از کینه. نزد کسانی که نیازمند منند، کسانی که نیازمند ایشانم، کسانی که ستایش انگیزند. تا دریابم، شگفتی کنم، باز شناسم که میتوانم باشم، که میخواهم باشم... ".

با صدای مهماندار از خواب بیدار شد. نگاهی به بیرون کرد.
هواپیما فرود آماده بود و بی حرکت بر روی باند ایستاده بود. قطرات باران
بر شیشه نشسته بود و سایههایی گنگ بیرون از هواپیما در حرکت بودند. به
خود تکانی داد، کوله پشتیش را به دوش گرفت و پشت سر بقیه به سمت درب خروج
رفت. همه چیز بسیار سریع پیش رفت و پس از دقایقی خارج از فرودگاه بود. گوشه
کت را بالا کشید تا خود را از سرما حفظ کند. نگاهی به اطراف کرد. باز
آنجا بود. در همان فضا، با تمام خاطراتش، با تنها چیزی که برایش باقی
مانده بود...
خود را بر روی صندلی عقب تاکسی فرو برد. خسته بود، اما نمیدانست از
چه. از دوری راه یا از سنگینی خاطرات. چشمانش را بست تا به مقصد
برسد.هنوز لختی نگذشته بود که صدایی سکوتش را آشفته کرد. باور نداشت که
صدا را شنیده است. همان صدا. همان زنگ. کوتاه اما گویا. چند صباحی بود که
دیگر به نشنیدنش خو گرفته بود.تلفن همراه را از جیبش خارج کرد. پیامکی
آماده بود از آشنایی. از آشنایی که خوب میدانست که او میآید. منتظرش
بود، مضطرب و بی تاب. پیامک را خواند. کوتاه و صمیمی نوشته بود: "
بالاخره اومدی؟ خیلی طول کشید. خیلی منتظرت بودم. خوش اومدی...". چشمانش
را بست تا اشکها یش را راننده نبیند. شیشه را پایین کشید تا باد سرد به
صورتش بنشیند. دستانش را مشت کرد و با حالتی منقلب به آهنگی که از ماشین
پخش میشد گوش فرا داد : " تو اون شام مهتاب کنارم نشستی، عجب شاخه گلوار
به پایم نشستی..."...
از آن شب بیست روز گذشته بود. هر روز مثل هزار روز بر او
گذشته بود. به دیدار آن آشنا نرفته بود. آشنایی که شاید تنها دلیل سفر
بود. هر زمان به دیدنش اندیشیده بود، ترس وجودش را فرا گرفته بود. ترس از
ناتوانی در نگاه داشتنش. ترس از گذشته، ترس از هزاران اما و اگر...و ترس از
بی پاسخ گذاشتن هزاران سوال بی جواب...برای خودش و برای او... اکنون به
روز آخر رسیده بود. باید میرفت ولی هنوز او را ندیده بود. این آخرین
فرصت بود یا اکنون یا هیچوقت. این را خوب میدانست. باید تصمیمش را
میگرفت...تلفن را برداشت، چشمانش را بست و شماره را گرفت. لحظه بعد که
در خاطرش هست، در مقابل اشنا نشسته بود. هیچ نمیگفت. تنها محو تماشا
بود. چقدر شکسته شده بود. دیگر نشانی از آن یار آشنا نبود. هر چه بود
اشک بود و آه و حسرت برای تمام اتفاقات افتاده و نیفتاده. او سکوت اختیار
کرده بود و فقط گوش میداد به تما حرفهای آن آشنا که تنها اشک میریخت
و میگفت و میگفت...اما او چیز دیگری در ذهن داشت. فکر میکرد به
احساسی که داشت و به احساسی که دارد. به یاد میآورد احساسش را در
گذشته. احساسی که او را سوزاند و از میان برد. اما اکنون چه مانده بود از
آن همه...هیچ. مطلقا هیچ. نمیدانست چه باید بکند. مگر آشنا زمانی همه
دلیلش، وجودش و زندگیش نبود؟ پس چه بر او رفته که اکنون دیگر آن آشنا
مفهومی برایش ندارد؟ مگر برای دیدار او از آن راه دور نیامده بود...؟ تمام
این افکار را برای خود نگاه داشت. نمیخواست آن چند لحظه کوتاه را برای
آن عشق قدیمی از بین ببرد... دیدار به پایان رسید، با خود میدانست که
این آخرین دیدار است. میدانست که روز دیگری در میان نیست. پس چند لحظهای
به او خیره شد و سعی کرد تمام خاطرات خوب را به خاطر بسپرد. دست او را
فشرد. قطرات اشک را از گونه لطیفش پاک کرد و رفت... دوباره در همان هواپیما نشسته بود و باز باران میبارید. از پنجره به
بیرون خیره شده بود. هواپیما هر لحظه بر سرعتش افزوده میشد. و ناگهان در
یک لحظه از زمین کنده شد و به دل شب فرو رفت. با رفتنش او را نیز با خود
برد و تمام دلبستگیهایش را به دست باد سپرد...شهر از آن بالا آرام به
نظر میرسید، و تنها او میدانست که آن پایین هنوز آشنایی هست، آشنایی
که هنوز به او میاندیشد. اما او چه؟ آیا آن آشنای قدیمی را هنوز در
قلبش باور دارد...؟ میداند که نه... چندین بار این جمله را با خود تکرار
کرد. اشک امانش نداد، صورتش را میان دستانش گرفت و گریه را سر داد...
