تبليغاتX
(کوچلر(کوچه ها
بر آمده از پيچ و خم های ذهنم

صدا محو می شود و تصویر مواج. حقیقت دور و دورتر می شود. خود را در اتاقی نیمه تاریک می یابم. گاهی نوری پدید می اید و تصویری بر دیوار نقش می بندد. عبث گونه به اطراف می نگرم. در نور کم اتاق روزنه ای فراخ بر دیواری می بینم. با آنکه آنسوی روزنه غرق در نور است، من در تاریکی خیال انگیزی غوطه ور هستم. به روزنه خیره می شوم، خود را می بینم. زندگی، خانه، روزمرگی و هر آن چه و هر آن کس که در پرده آخر با من هم بازی هستند در کنار هم قرار دارند. بعضی پر رنگ و بعضی کم رنگ . کسی در آن میان مرا با تمام وجود به آن سوی فرا می خواند. اما من توجهی نمی کنم. نمی شنوم یا نمی توانم...نمی دانم...
باردیگر به سمت دیوار می چرخم، و هیاهوی ناشنیدنی روزنه ناپدید می شود. در مسیر نوری که گاهی خود نمایی می کند، دیوار را می نگرم...در این هنگام است که نا گاه ، سرتاسر چشم می شوم و به آنچه می بینم خیره می شوم...سالها پیش، آن روز پاییزی، دانشگاه تهران...نور محو می شود و تاریکی خیالم مرا با خود می برد...تصویری دیگر...پارک نیاوران، باران زمستان...آن نیمه شب بی رحم...و آن پیاده روی بی هدف و طولانی... با خودم و خودم...اوج گرفتن هوا پیما...زمستان و تنهایی...آن لحضات نوشته شده بر باد...سقوط و سقوط...و تاریکی که مرا با خود به روشنایی برد...همه و همه را می بینم...
فشار لحظه به لحظه بیشتر می شود. دیوار های اتاق در حال فشردنم هستند. نفسهایم به شماره افتاده اند. چشم هایم سیاهی می رود و دیگر هیچ...تاریکی...سکوت...ناگهان چشم می گشایم و با یک ضربه خود را بالا میکشم و در یک آن از آب سر بر می آورم. به سرفه افتاده ام. همه جا را بخار گرفته است و من خود را در وان پر از آب حمام می یابم. لحظه ای با خود می اندیشم. خوشحالم یا غمگین؟ آیا باید از آب سر بر می آوردم؟
+ نوشته شده در  Sun 14 Nov 2010ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط آراز  | 


بیاموز که نظاره کنی. بیاموز که بفهمی نه که فهمیده شوی. بیاموز که در مدینه ای فاضله سکنی نگزیده ای . بیاموز که با فرشتگان نفس نمی کشی و با خدایان سفر نمی کنی. بیاموز که خارج از پوست تنت، آوازی باشی اغوا کننده و فریبا، نه صدا و فریادی عریان. بیاموز که در این کوچه تاریک انتها، به تعداد تمام وامانده های شوربخت، زبانی هست و کلامی که هیچ کدام را ترجمانی یافت نمیشود. بیاموز که نزدیکی هر سایه به تو نه از برای با تو بودن که برای از تو بودن است. بیاموز که در نیمه شب، سر در گریبان کنی و خاموش فریاد کنی. بیاموز که نه در صلح و آرامش که در میان جنگی  هستی که همواره نیش سوزان خنجر را نه بر پشتت که بر چشمانت پذیرایی... بیاموز، بیاموز، بیاموز...

+ نوشته شده در  Tue 4 May 2010ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط آراز  | 

دلم می خواهد ساده ترین احساس را توضیح دهم. شادی یا غم را... ولی نه مثله دیگران که به ریشه های باران یا خورشید می رسد. دلم می خواهد نوری را شرح دهم که در من زاده می شود و می دانم که به هیچ ستاره ای شبیه نیست . آنقدرها روشن نیست، چندان ناب نیست و قطعیتی ندارد...

می خواهم شجاعت را توصیف کنم, بی آنکه شیری خاک آلوده را پشت سرم بکشانم... یا هراس را بی آنکه آب از آب تکان بخورد... برای آنکه راه دیگری بیابم، همه استعاره ها  را می بخشم تا یک کلمه باز گردد. کلمه ای که از سینه ام چون دنده ای بیرون می جهد، کلمه ای که در مرز های پوستم محاصره شده است. ولی انگار ممکن نیست...

فقط برای آنکه بگویم عاشقم، چون دیوانه ها به اطراف می دوم... مشتی از پرندگان بر می دارم و مهربانیم که برساخته آبها نیست، برای یک چهره آب طلب می کند...و خشم که نسبتی با آتش ندارد، زبانی وراج از آن به عاریه می گیرد...چه محو است در من آن اشرافی مو سفید که یک بار برای همیشه جدا شد...

 

+ نوشته شده در  Mon 8 Mar 2010ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط آراز  | 


دوست داری که دیوانه باشی. دیوانگی کنی. دوست داری که بیکران باشی. بی قاعدگی کنی. دوست داری جوشان باشی و فوران کنی. می خواهی آنگونه که وجودت خواهش دارد باشی. خودت باشی. نمی خواهی تن دهی به لباسی که برایت می سازند. پر از طرح پر از رنگ...چرا که باور داری یا که داشتی که حقیقت، واقعیت دارد. باور داشتی که می توان زیست و تن نداد به آلایش. می توان نفس کشید بی آنکه بوی تعفن این نیرنگ ها و بازی های نخ نما ، مشامت را آزار ندهد... اما به یاد می آوری که این باوری در دور دست بوده و حال دیگر خود را رام کرده ای ، دیگر نه دیوانه ای ، نه بیکران و نه جوشان...
 
خود را به بی حسی و بی احساسی عادت داده ای . اما چیزی تو را آزار می دهد. چیزی در درونت هنوز روشن است. آتشی که در انتهای وجودت به تو نهیب می زند که خود را به یاد آور. آن وجودی که تن نمی داد به این دل مردگی. آن وجودی که باور داشت روح اساطیری را...اما افسوس که دمی نمی توانی گرمایش را حس کنی.چرا که دوست ندارند خودت باشی. چرا که تو را رام می خواهند. تو را به خاطر خودشان نه به خاطر خودت، می خواهند... نمی گذارند فراموش کنی سرما را...چرا که می دانند که یارای پاسخ ندارند، تو را...

با خود می اندیشی، که از کدام سو باید رفت. به آن مقصد که دوست داری، به آن راه که هر چه هست تو هستی و تو، بی نیرنگ، بی بازی ، بی قاعده...یا به آن سویی که چشمانت را می بندند ، دلت را می کشند و باید نه که زندگی، که بازی کنی، نمایشی را که تشویقت کنند و از روی ماسک دوستت بدارند. با خود می اندیشی که آیا کسی هست که مانند تو خود را بجوید؟  آیا دیگران در خاطر تو زندگی می کنند یا تو هم در خاطر کسی نفس می کشی؟ آیا قاعده هستی یا استثنا...؟

+ نوشته شده در  Wed 17 Feb 2010ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط آراز  | 


با کشیده شدن  دستش به خود آمد. پسرکی کوچک در برابرش ایستاده بود . او را می شناخت. آدامس فروشی بود که هر زمان در آنجا ماشینش را پارک می کرد به سراغش می آمد. او نیز پولی به پسرک می داد. اما اکنون فرصتی برای این کار نبود. پسر را با خشونتی که خود نیز از آن تعجب کرد به عقب راند، درب ماشین را گشود، به سرعت سوار شد و به حرکت افتاد. در حالیکه پدال گاز را تا آخر فشار می داد، از آینه نیم نگاهی به عقب انداخت. پسرک در حالیکه هر لحظه در آینه کوچک و کوچکتر می شد، آنجا ایستاده بود و با بغض دور شدن او را می نگریست.


به ابتدای پل گیشا که رسید ترافیک سنگین خود را نمایان کرد. سرعت را کم کرد و ایستاد. نگاهی به ساعت انداخت و با ضربه ای محکم بر روی فرمان کوبید. دلشوره بدی داشت. برای اولین بار می دانست که این آخرین بار است. شیشه را کمی پایین کشید. هوای سرد زمستان به درون خزید و او را با خود از شکاف پنجره بیرون برد. خود را می دید که هزاران هزار مرتبه به همین لحظه اندیشیده بود. به اینکه کدامیک از این دفعات ، بار آخر خواهد بود. از اولین بار که این فکر به ذهنش رسیده بود شروع به جلو آمدن کرد. تا اینکه به حال رسید. به این لحظه که به درستی می دانست آخرین بار است.

از نیم ساعت پیش تا کنون فقط نیمه ای از پل را طی کرده بود.ترافیک از همیشه بدتر بود. با خود اندیشید، چه خیابان وفاداریست این جلال ال احمد. حال که می داند این آخرین بار است، می خواهد به هر صورت ممکن از رسیدن به پایان جلوگیری کند. لحظه ای از این فکر به خنده افتاد اما خیلی زود دوباره آنچه را که در حال وقوع بود به یاد آورد و خنده بر لبانش ذوب شد و بر کف ماشین ریخت.  ذره ذره، دیوار صبرش در حال فروریزی بود. رادیو پیام را روشن کرد. خوانده ای بیخیال از همه بد بختی ها آواز می خواند. سعی کرد برای حفظ آرامشش کمی به رادیو گوش دهد اما نتوانست خوشبختی آواز خوان را بر بتابد.با ضربه ای رادیو را خاموش کرد. صدای گوشی همراهش برای صدمین بار به هوا رفت. برای اولین بار بود که این صدا دیگر برایش خوش آیند نبود. اما ناتوان بود از بی پاسخ گذاشتنش. گوشی را بر داشت. صدایی ضعیف و شکسته پرسید : " کی می رسی؟". با خود لحظه ای  کوتاه اندیشید و پاسخ داد: " همین الان!". گوشی را بر روی صندلی پرت کرد.  همچنان آنجا بی حرکت ایستاده بود. چشمانش را بست و منتظر ماند.

سر انجام ترافیک به خود تکانی داد. او از امیر آباد عبور کرد. به کردستان رسید. و لحظه ای بعد آنجا بود. در آن کوچه بن بست که برای او هیچگاه بن بست به نظر نیامده بود. اما آن روز با چشمان خودش دید که بن بست است، با دیواری بلند و بی روح که راه به جایی ندارد. به داخل کوچه پیچید. سرعت را کم کرد.او را دید. آنجا زیر آن دیوار ایستاده بود. ماشین را خاموش کرد. پیاده شد و به سمت او رفت. هنوز چند قدمی نرفته بود که با فرمان دست او بر جایش میخ کوب شد.

گفت: " دیر اومدی؟"
پاسخ شنید: " ببخشید. می دونی که ترافیک بود."
گفت: " همین بود؟ همه تلاشت؟"
پاسخ شنید: " تو چی؟ تو چه کردی؟ آیا این بود همه خواستنت؟ "
به آرامی شروع به گریستن کرد و گفت: " دیگر هیچ نگو "
این بار پاسخی نیامد. پاسخی را یارای آمدن نبود. همان جا ایستاد و به آسمان نگاه کرد. اما لحظه ای بعد که به انتهای کوچه نگریست، اثری ازاو نبود. دیوار او را بلعیده بود و یا اینکه بخار شده بود واز روزنه های  دیوار عبور کرده بود. هر چه بود. او نبود. او محو شد و با گذشتن هر ثانیه دور و دورتر شد. اما آن تصویر. آن دیوار و آن کلام آخر، همه و همه ثبت شد بر آسمان، بر زمین و بر هر چه که می نگرد و می اندیشد و می بوید و می خواهد.


   
+ نوشته شده در  Thu 7 Jan 2010ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط آراز  | 


امسال هم تمام شد. تمام ...نگارش هر ساله آنچه بر ما گذشته را مقوله ای  کلیشه ای  می دانم. اما چه کنم که مگر ما چیزی جز موجودی در گیر و دار روز مرگی ها و کلیشه ها هستیم...؟

 ...با خود می اندیشم، که خوب بود یا بد؟  زیبا یا زشت؟ کوتاه یا بلند؟ آیا آن را دوست داشتم یا از آن متنفر بودم؟ به نتیجه ای نمی رسم. نه آن را دوست دارم نه متنفرم . نه خوب بود نه بد. نه زیبا و نه زشت. اما یک چیز بود و ان اینکه نبود. این سال برای من نبود. شاید هم من نبودم. اما هر چه که پیش آمد، از یک چیز یقین دارم و آن اینکه در تک تک ثانیه هایش ، دانه دانه نفس هایم رو شمارش کردم. گویی که در فضایی تاریک و سرد محبوس بودم، با چشمانی فرو رفته در تاریکی، در ظلمات محض . گوش هایم نشنیده اند و زبانم کلامی بر خود جاری نکرده است...

 ...هر چه بر این ذهن آشفته نهیب می زنم تا مگر به یاد آرد که چه هیاهویی در جریان بوده، چیزی بر جریده ذهنم نقش نمیگیرد . انگاری که مرا در خودم حبس کرده اند. خود را می دیدم. خود را می شنیدم و خود را می اندیشیدم.اما دریغ از گوشه چشمی از جهان برون. دیوار ها بلند بودند ونفوذ نا پذیر. تنها آوایی گم شده در تار و پود دیوار، بند اتصال من با دنیای خارج از ذهنم بود. آن آوا ، یک صدا نبود. نمی دانستم از کجاست. اما هر چه بود خوشایند نبود...

...شاید با خود بگویی که در آنسوی دیوار ، در دنیای برون نیز هیچ چیز خوشایند نبود. شاید بگویی که چیزی را از کف نداده ای اگر در درونت محبوس بوده ای. اما می دانی چه؟ عذاب در محبوس بودن نبود. ترس از تنهایی نبود. توهم اسیری هم نبود. آنچه بود، دیوار بود و من و ناقوسی عظیم در کنارم. می پرسی چه ناقوسی؟ خود نیز آن را برای بار نخستین می دیدم. ناقوسی سیاه، با سطحی کدر و پر از اثر روز های گذشته.  ناقوسی که نواخت بدون لحظه ای تامل . شب و روز. بدون یک آن توقف. صدایش آزارم می داد، چرا که با هر ضربه اش ، مرا با خود می برد به حالی و زمانی و مکانی دیگر...به سال های دور و سالهای نزدیک. به تمام خاطرات خوب و بد...
...سالی که گذشت، برای من یک سال نبود. برای من نقطه ای در زمان بود که تمام آنچه از ابتدای درک از خود می شناختم در آن به انتظارم بود. سالی که گذشت را به یاد ندارم، چرا که آن را نزیستم، چرا که آن را نفس نکشیدم... اما هر چه بود، به شماره آمده است  و رو به پایان است. سالی دیگر در بدو متولد شدن است و دیوار در حال فرو ریختن...



+ نوشته شده در  Thu 10 Dec 2009ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط آراز  | 


ای ناگزیر  ، دوباره طنین نفس سردت را احساس کردم . دوباره حضور سهمگین و ناگهانت مرا به  بودنت یاد آور شد. چندی بود كه وجودت دیگر معنایی برایم نداشت. چندی بود كه حتی به انتظار نشستنت برایم شیرین بود. ولی من تو را اینگونه نمی خواستم. تو را برای خود می خواستم، نه هیچ کس دیگر. تو را می طلبیدم ، اما نه اینگونه، نه این زمان، و نه به این شکل...

نمی دانم چرا ، با اینکه تو را از دور دیدم ولیکن اینگونه مرا آزردی . به سراغ من نیامدی! دو وجود دیگر را در بر گرفتی و من فقط تو را نظاره کردم. دو وجود كه هیچ کدام را به خوبی نمی شناختم.  شاید كه همچون همیشه ناگهان و سرزده آمدنت، مرا آزرد. نمی دانم! شاید كه این بی خبر بودنت، آمدنت را پذیرفتنی تر می کند... با خود می اندیشم، اگر می دانستم چه زمان از راه خواهی رسید، اگر می دانستم كه را با خود خواهی برد، چه می کردم...می دانم كه راه گریزی نبود. می دانم كه مرا توان تغئیر در اراده تو نبود. اما نمی دانم، كه چه خواهم گفت به آن مسافر ناتوان. نمی دانم چه خواهد بود آخرین کلامم به کسی كه تا همیشه باید او را در ذهن تداعی کنم. نمی دانم نگاهم گریان خواهد بود یا حیران و نگران . نمی دانم و نمی دانم. و چه زیبا كه هرگز نخواهم فهمید، چرا كه می دانم هیچ وجودی را یارای ، پذیرفتن پاسخ این هزاران سوال بی جواب نیست... 

می دانی! من تو را تنها در یک لباس نمی بینم. من تو را تنها در آن قامتی كه همه را با آن در پرده آخر می  بری، نمی بینم. من تو را در همه جا و همه مکان لمس می کنم. زمانی جایی خواندم : " زندگی مجموعه ایی از مرگ هاست.". آری. من تو را اینگونه می بینم. من با تو بیگانه نیستم. تو را هر دم صبح، هنگام مرگ رویاهای شبانه ام دیدار می کنم. تو را هر شبانگاه هنگام مرگ روز، هنگام مرگ آن صورتک خندان بر چهره ام، ملاقات می کنم. تو را هر شب، هنگام مرگ حقیقت و در بر گرفتن آن خیالات دست نیافتنی ، لمس می کنم... تو هر لحضه و هر آن ، با منی و من با تو تنفس می کنم. پس با به رخ کشیدن کریه ترین ها ، کوششی عبث در هراساندن من مکن! چرا كه من تو را خوب می شناسم و با تو عجین هستم در هر نفس...

      


 


+ نوشته شده در  Wed 11 Nov 2009ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط آراز  | 


این مطلب را چند وقت پیش در جای دیگر نوشته بودم ، اما آن زمان نمیخواستم كه اینجا باشد. اما حالا چه باک...

اگر فقط یک فرصت در زندگی برای جبران اشتباهی داشته باشید، چه خواهید کرد؟ فرقی نمی کند چه اشتباهی، بزرگ یا کوچک، قدیمی یا جدید، کدام را انتخاب می کنید ؟ آیا به سراغ خطایی از دوران کودکی خواهید رفت؟ گمان نکنم....

شاید به سراغ یکی از اشتباهات اخیر بروید. اشتباهی كه شما را بسیار آزار داده است. اشتباهی كه هر از چند گاهی به آن می اندیشید . اشتباهی كه با خود فکر می کنید كه اگر فقط آن را مرتکب نشد بودید، اکنون زندگی شکلی متفاوت برای شما داشت.

حال سوال این است كه چند اشتباه بدین صورت در زندگی خود دارید؟ آیا گذشته را پر از این اشتباهات می بینید یا فقط یک اشتباه... یک اشتباه بزرگ...؟ ممکن است به یک اشتباه بزرگ بیندیشید یا به چند اشتباه کوچک و شاید هم به یک اشتباه كه باعث انجام خطاهای بیشتری شده...  

من نمیتوانم  هیچ اشتباهی را انتخاب کنم  كه بخواهم آن را جبران کنم. در حقیقت، هیچ اشتباهی وجود ندارد! هر کاری كه انجام داده ایم، در دوران خود، کار درستی بوده است. اگر شما فکر کرده بودید ، حتی برای یک لحظه، كه این عمل اشتباه است ، آیا آن را انجام می دادید؟

 نکته در این است كه درست یا غلط کاملا نسبی است. هیچ درست یا غلط مطلقی وجود ندارد. پس اگر کاری را انجام داده اید و آن هنگام به درست بودنش باور داشتید، هرگز پشیمان نباشید. حتی اگر اکنون دردناک است، حتی اگر اکنون  تبدیل به خیالی کشنده برای شما شده است. حتی اگر فکر می کنید اگر آن عمل را مرتکب نشد بودید، زندگی متفاوت بود .... به یاد داشته باشید. هر کاری كه می کنید ، فقط و فقط از انجامش پشیمان نباشید . ایمان داشته باشید به خواسته دل و عقل آن هنگام كه به شما فرمان دادند ...


+ نوشته شده در  Sun 25 Oct 2009ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط آراز  | 

دانه دانه شمارش کرده ام. گاهی‌ با خشم، اندکی‌ با اندوه و زمانی‌ با سردرگمی. اکنون به تو رسیده ام. سه -- شش -- پنج. بر تک تک شما لقبی گذارده ام. یک، سردرگمی. دو، اندوه. سه، خشم. چهار، تلاش. پنج، ناباوری. شش نفرت... حال به تو رسیده ام، سه -- شش -- پنج. تو را چه بنامم؟ آیا نامی‌ برجا مانده است؟ آیا حسّی که نامش رو بر تو بنهم، بر انگیخته است؟ تمام وجودم را جستجو می‌‌کنم تا شاید حالتی یا که حسّی هرچند ناچیز بیابم، اما نه. نیست و نخواهد بود.

خود را تهی‌ یافتم. تهی‌ از هر حسّی و بیانی. سه --  شش -- پنج،تو را هیچ نمی‌‌نامم. تو هیچ نیستی‌. هیچ. هرچه بود گذشت و اکنون تو تنها یک برگ سفید هستی‌. سرابی در حال محو شدن. نمایی‌ در دور دست که به سختی دیده می‌‌شوی. تو را هیچ نمی‌‌نامم که هر چه در این دل‌ پر آشوب بود، همه را به دست ثانیه‌ها سپرده ام. تو آخرین هستی‌، سه -- شش -- پنج. بعد از تو دیگر طلوع تا غروبی نخواهد بود. زمانی که نامی‌ و حالی‌ بر خود بگیرد به حرمت برگی که ورق خورد.

با تو از آن‌ روح اهورایی که در جان بشر دمیده شد سخن نمی‌‌گویم که بس زمانی‌ دراز است، گویی قرن‌ها، که با خود آشنایش نمی‌‌بینم. با تو از آن‌ حس پنهان سخن می‌‌گویم. آن‌ حس تهی بودن. آن‌ حس رها بودن. حس بی‌ حس بودن. دیر گاهیست که در جستجویش هستم و اکنون آن‌ را در تو یافتم، سه -- شش --  پنج.

خرسندم از یافتن این حس در تو. چرا که تو نماد تمام آنچه بر تک تک لحظاتم نوشته شد، هستی‌. نمی‌‌دانم آیا انتظارت را می‌‌کشیدم یا نه. نمی‌‌دانم از آمدنت خشنودم یا غمناک. نمی‌‌دانم آیا آمدنت اجتناب ناپذیر بود یا نه. لیکن، می‌‌دانم که اکنون از بودنت احساس آرامی دارم گویی که صدایی در اعماق آمدنت را فریاد زده بود. دیگر ذهنم تهیست و من از این تهی‌ بودن بس خندانم! چرا که دیگر نمی‌‌خواهم. هیچ کدام را نمی‌‌خواهم. نه افکار دل‌ انگیزش را، نه بار سنگین اندوهش را. چشمانم را می‌‌بندم و با حس زیبایی‌ که مدتها با آن‌ غریبه بودم به خود می‌‌اندیشم. به خود می‌‌اندیشم و این کلمات همواره در اتاق آبی‌ ذهنم طنین می‌‌افکند که : " پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم. پیش از آنکه پرده فرو افتد. پیش از پژمردن آخرین ٔگل. بر آنم که زندگی‌ کنم، بر آنم که عشق بورزم، بر آنم که باشم، در این جهان ظلمانی، در این روزگار سرشار از فجایع، در این دنیای پر از کینه. نزد کسانی‌ که نیازمند منند، کسانی‌ که نیازمند ایشانم، کسانی‌ که ستایش انگیزند. تا دریابم، شگفتی کنم، باز شناسم که می‌‌توانم باشم، که می‌‌خواهم باشم... ".



+ نوشته شده در  Wed 14 Oct 2009ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط آراز  | 

با صدای مهماندار از خواب بیدار شد. نگاهی‌ به بیرون کرد. هواپیما فرود آماده بود و بی‌ حرکت بر روی باند ایستاده بود. قطرات باران بر شیشه نشسته بود و سایه‌هایی‌ گنگ بیرون از هواپیما در حرکت بودند. به خود تکانی داد، کوله پشتیش را به دوش گرفت و پشت سر بقیه به سمت درب خروج رفت. همه چیز بسیار سریع پیش رفت و پس از دقایقی خارج از فرودگاه بود. گوشه کت را بالا کشید تا خود را از سرما حفظ کند. نگاهی‌ به اطراف کرد. باز آنجا بود. در همان فضا، با تمام خاطراتش، با تنها چیزی که برایش باقی‌ مانده بود...

خود را بر روی صندلی عقب تاکسی فرو برد. خسته بود، اما نمی‌‌دانست از چه. از دوری راه یا از سنگینی‌ خاطرات. چشمانش را بست تا به مقصد برسد.هنوز لختی نگذشته بود که صدایی سکوتش را آشفته کرد. باور نداشت که صدا را شنیده است. همان صدا. همان زنگ. کوتاه اما گویا. چند صباحی بود که دیگر به نشنیدنش خو گرفته بود.تلفن همراه را از جیبش خارج کرد. پیامکی آماده بود از آشنایی. از آشنایی که خوب می‌‌دانست که او می‌‌آید. منتظرش بود، مضطرب و بی‌ تاب. پیامک را خواند. کوتاه و صمیمی‌ نوشته بود: " بالاخره اومدی؟ خیلی‌ طول کشید. خیلی‌ منتظرت بودم. خوش اومدی...". چشمانش را بست تا اشکها یش را راننده نبیند. شیشه را پایین کشید تا باد سرد به صورتش بنشیند‌. دستانش را مشت کرد و با حالتی منقلب به آهنگی که از ماشین پخش میشد گوش فرا داد : " تو اون شام مهتاب کنارم نشستی، عجب شاخه گلوار به پایم نشستی..."...

از آن‌ شب بیست روز گذشته بود. هر روز مثل هزار روز بر او گذشته بود. به دیدار آن‌ آشنا نرفته بود. آشنایی که شاید تنها دلیل سفر بود. هر زمان به دیدنش اندیشیده بود، ترس وجودش را فرا گرفته بود. ترس از ناتوانی در نگاه داشتنش. ترس از گذشته، ترس از هزاران اما و اگر...و ترس از بی‌ پاسخ گذاشتن هزاران سوال بی‌ جواب...برای خودش و برای او... اکنون به روز آخر رسیده بود. باید می‌‌رفت ولی‌ هنوز او را ندیده بود. این آخرین فرصت بود یا اکنون یا هیچوقت. این را خوب می‌‌دانست. باید تصمیمش را می‌‌گرفت...تلفن را برداشت، چشمانش را بست و شماره را گرفت. لحظه بعد که در خاطرش هست، در مقابل اشنا نشسته بود. هیچ نمی‌‌گفت. تنها محو تماشا بود. چقدر شکسته شده بود. دیگر نشانی‌ از آن‌ یار آشنا نبود. هر چه بود اشک بود و آه و حسرت برای تمام اتفاقات افتاده و نیفتاده. او سکوت اختیار کرده بود و فقط گوش می‌‌داد به تما حرفهای آن‌ آشنا که تنها اشک می‌‌ریخت و می‌‌گفت و می‌‌گفت...اما او چیز دیگری در ذهن داشت. فکر می‌‌کرد به احساسی‌ که داشت و به احساسی‌ که دارد. به یاد می‌‌آورد احساسش را در گذشته. احساسی‌ که او را سوزاند و از میان برد. اما اکنون چه مانده بود از آن‌ همه...هیچ. مطلقا هیچ. نمی‌‌دانست چه باید بکند. مگر آشنا زمانی‌ همه دلیلش، وجودش و زندگیش نبود؟ پس چه بر او رفته که اکنون دیگر آن‌ آشنا مفهومی‌ برایش ندارد؟ مگر برای دیدار او از آن‌ راه دور نیامده بود...؟ تمام این افکار را برای خود نگاه داشت. نمی‌‌خواست آن چند لحظه کوتاه را برای آن عشق قدیمی‌ از بین ببرد... دیدار به پایان رسید، با خود می‌‌دانست که این آخرین دیدار است. می‌‌دانست که روز دیگری در میان نیست. پس چند لحظه‌ای به او خیره شد و سعی‌ کرد تمام خاطرات خوب را به خاطر بسپرد. دست او را فشرد. قطرات اشک را از گونه لطیفش پاک کرد و رفت...

دوباره در همان هواپیما نشسته بود و باز باران می‌‌بارید. از پنجره به بیرون خیره شده بود. هواپیما هر لحظه بر سرعتش افزوده می‌‌شد. و ناگهان در یک لحظه از زمین کنده شد و به دل‌ شب فرو رفت. با رفتنش او را نیز با خود برد و تمام دلبستگی‌هایش را به دست باد سپرد...شهر از آن‌ بالا آرام به نظر می‌‌رسید، و تنها او می‌‌دانست که آن‌ پایین هنوز آشنایی هست، آشنایی که هنوز به او می‌‌اندیشد. اما او چه؟ آیا آن‌ آشنای قدیمی‌ را هنوز در قلبش باور دارد...؟ می‌‌داند که نه... چندین بار این جمله را با خود تکرار کرد. اشک امانش نداد، صورتش را میان دستانش گرفت و گریه را سر داد...



+ نوشته شده در  Mon 5 Oct 2009ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط آراز  |