|
بر آمده از پيچ و خم های ذهنم
|
اگر فقط یک فرصت در زندگی برای جبران اشتباهی داشته باشید، چه خواهید کرد؟ فرقی نمی کند چه اشتباهی، بزرگ یا کوچک، قدیمی یا جدید، کدام را انتخاب می کنید ؟ آیا به سراغ خطایی از دوران کودکی خواهید رفت؟ گمان نکنم....
شاید به سراغ یکی از اشتباهات اخیر بروید. اشتباهی كه شما را بسیار آزار داده است. اشتباهی كه هر از چند گاهی به آن می اندیشید . اشتباهی كه با خود فکر می کنید كه اگر فقط آن را مرتکب نشد بودید، اکنون زندگی شکلی متفاوت برای شما داشت.
حال سوال این است كه چند اشتباه بدین صورت در زندگی خود دارید؟ آیا گذشته را پر از این اشتباهات می بینید یا فقط یک اشتباه... یک اشتباه بزرگ...؟ ممکن است به یک اشتباه بزرگ بیندیشید یا به چند اشتباه کوچک و شاید هم به یک اشتباه كه باعث انجام خطاهای بیشتری شده...
من نمیتوانم هیچ اشتباهی را انتخاب کنم كه بخواهم آن را جبران کنم. در حقیقت، هیچ اشتباهی وجود ندارد! هر کاری كه انجام داده ایم، در دوران خود، کار درستی بوده است. اگر شما فکر کرده بودید ، حتی برای یک لحظه، كه این عمل اشتباه است ، آیا آن را انجام می دادید؟
نکته در این است كه درست یا غلط کاملا نسبی است. هیچ درست یا غلط مطلقی وجود ندارد. پس اگر کاری را انجام داده اید و آن هنگام به درست بودنش باور داشتید، هرگز پشیمان نباشید. حتی اگر اکنون دردناک است، حتی اگر اکنون تبدیل به خیالی کشنده برای شما شده است. حتی اگر فکر می کنید اگر آن عمل را مرتکب نشد بودید، زندگی متفاوت بود .... به یاد داشته باشید. هر کاری كه می کنید ، فقط و فقط از انجامش پشیمان نباشید . ایمان داشته باشید به خواسته دل و عقل آن هنگام كه به شما فرمان دادند ...
دانه دانه شمارش کرده ام. گاهی با خشم، اندکی با اندوه و زمانی با سردرگمی. اکنون به تو رسیده ام. سه -- شش -- پنج. بر تک تک شما لقبی گذارده ام. یک، سردرگمی. دو، اندوه. سه، خشم. چهار، تلاش. پنج، ناباوری. شش نفرت... حال به تو رسیده ام، سه -- شش -- پنج. تو را چه بنامم؟ آیا نامی برجا مانده است؟ آیا حسّی که نامش رو بر تو بنهم، بر انگیخته است؟ تمام وجودم را جستجو میکنم تا شاید حالتی یا که حسّی هرچند ناچیز بیابم، اما نه. نیست و نخواهد بود.
خود را تهی یافتم. تهی از هر حسّی و بیانی. سه -- شش -- پنج،تو را هیچ نمینامم. تو هیچ نیستی. هیچ. هرچه بود گذشت و اکنون تو تنها یک برگ سفید هستی. سرابی در حال محو شدن. نمایی در دور دست که به سختی دیده میشوی. تو را هیچ نمینامم که هر چه در این دل پر آشوب بود، همه را به دست ثانیهها سپرده ام. تو آخرین هستی، سه -- شش -- پنج. بعد از تو دیگر طلوع تا غروبی نخواهد بود. زمانی که نامی و حالی بر خود بگیرد به حرمت برگی که ورق خورد.
با تو از آن روح اهورایی که در جان بشر دمیده شد سخن نمیگویم که بس زمانی دراز است، گویی قرنها، که با خود آشنایش نمیبینم. با تو از آن حس پنهان سخن میگویم. آن حس تهی بودن. آن حس رها بودن. حس بی حس بودن. دیر گاهیست که در جستجویش هستم و اکنون آن را در تو یافتم، سه -- شش -- پنج.
خرسندم از یافتن این حس در تو. چرا که تو نماد تمام آنچه بر تک تک لحظاتم نوشته شد، هستی. نمیدانم آیا انتظارت را میکشیدم یا نه. نمیدانم از آمدنت خشنودم یا غمناک. نمیدانم آیا آمدنت اجتناب ناپذیر بود یا نه. لیکن، میدانم که اکنون از بودنت احساس آرامی دارم گویی که صدایی در اعماق آمدنت را فریاد زده بود. دیگر ذهنم تهیست و من از این تهی بودن بس خندانم! چرا که دیگر نمیخواهم. هیچ کدام را نمیخواهم. نه افکار دل انگیزش را، نه بار سنگین اندوهش را. چشمانم را میبندم و با حس زیبایی که مدتها با آن غریبه بودم به خود میاندیشم. به خود میاندیشم و این کلمات همواره در اتاق آبی ذهنم طنین میافکند که : " پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم. پیش از آنکه پرده فرو افتد. پیش از پژمردن آخرین ٔگل. بر آنم که زندگی کنم، بر آنم که عشق بورزم، بر آنم که باشم، در این جهان ظلمانی، در این روزگار سرشار از فجایع، در این دنیای پر از کینه. نزد کسانی که نیازمند منند، کسانی که نیازمند ایشانم، کسانی که ستایش انگیزند. تا دریابم، شگفتی کنم، باز شناسم که میتوانم باشم، که میخواهم باشم... ".

با صدای مهماندار از خواب بیدار شد. نگاهی به بیرون کرد.
هواپیما فرود آماده بود و بی حرکت بر روی باند ایستاده بود. قطرات باران
بر شیشه نشسته بود و سایههایی گنگ بیرون از هواپیما در حرکت بودند. به
خود تکانی داد، کوله پشتیش را به دوش گرفت و پشت سر بقیه به سمت درب خروج
رفت. همه چیز بسیار سریع پیش رفت و پس از دقایقی خارج از فرودگاه بود. گوشه
کت را بالا کشید تا خود را از سرما حفظ کند. نگاهی به اطراف کرد. باز
آنجا بود. در همان فضا، با تمام خاطراتش، با تنها چیزی که برایش باقی
مانده بود...
خود را بر روی صندلی عقب تاکسی فرو برد. خسته بود، اما نمیدانست از
چه. از دوری راه یا از سنگینی خاطرات. چشمانش را بست تا به مقصد
برسد.هنوز لختی نگذشته بود که صدایی سکوتش را آشفته کرد. باور نداشت که
صدا را شنیده است. همان صدا. همان زنگ. کوتاه اما گویا. چند صباحی بود که
دیگر به نشنیدنش خو گرفته بود.تلفن همراه را از جیبش خارج کرد. پیامکی
آماده بود از آشنایی. از آشنایی که خوب میدانست که او میآید. منتظرش
بود، مضطرب و بی تاب. پیامک را خواند. کوتاه و صمیمی نوشته بود: "
بالاخره اومدی؟ خیلی طول کشید. خیلی منتظرت بودم. خوش اومدی...". چشمانش
را بست تا اشکها یش را راننده نبیند. شیشه را پایین کشید تا باد سرد به
صورتش بنشیند. دستانش را مشت کرد و با حالتی منقلب به آهنگی که از ماشین
پخش میشد گوش فرا داد : " تو اون شام مهتاب کنارم نشستی، عجب شاخه گلوار
به پایم نشستی..."...
از آن شب بیست روز گذشته بود. هر روز مثل هزار روز بر او
گذشته بود. به دیدار آن آشنا نرفته بود. آشنایی که شاید تنها دلیل سفر
بود. هر زمان به دیدنش اندیشیده بود، ترس وجودش را فرا گرفته بود. ترس از
ناتوانی در نگاه داشتنش. ترس از گذشته، ترس از هزاران اما و اگر...و ترس از
بی پاسخ گذاشتن هزاران سوال بی جواب...برای خودش و برای او... اکنون به
روز آخر رسیده بود. باید میرفت ولی هنوز او را ندیده بود. این آخرین
فرصت بود یا اکنون یا هیچوقت. این را خوب میدانست. باید تصمیمش را
میگرفت...تلفن را برداشت، چشمانش را بست و شماره را گرفت. لحظه بعد که
در خاطرش هست، در مقابل اشنا نشسته بود. هیچ نمیگفت. تنها محو تماشا
بود. چقدر شکسته شده بود. دیگر نشانی از آن یار آشنا نبود. هر چه بود
اشک بود و آه و حسرت برای تمام اتفاقات افتاده و نیفتاده. او سکوت اختیار
کرده بود و فقط گوش میداد به تما حرفهای آن آشنا که تنها اشک میریخت
و میگفت و میگفت...اما او چیز دیگری در ذهن داشت. فکر میکرد به
احساسی که داشت و به احساسی که دارد. به یاد میآورد احساسش را در
گذشته. احساسی که او را سوزاند و از میان برد. اما اکنون چه مانده بود از
آن همه...هیچ. مطلقا هیچ. نمیدانست چه باید بکند. مگر آشنا زمانی همه
دلیلش، وجودش و زندگیش نبود؟ پس چه بر او رفته که اکنون دیگر آن آشنا
مفهومی برایش ندارد؟ مگر برای دیدار او از آن راه دور نیامده بود...؟ تمام
این افکار را برای خود نگاه داشت. نمیخواست آن چند لحظه کوتاه را برای
آن عشق قدیمی از بین ببرد... دیدار به پایان رسید، با خود میدانست که
این آخرین دیدار است. میدانست که روز دیگری در میان نیست. پس چند لحظهای
به او خیره شد و سعی کرد تمام خاطرات خوب را به خاطر بسپرد. دست او را
فشرد. قطرات اشک را از گونه لطیفش پاک کرد و رفت... دوباره در همان هواپیما نشسته بود و باز باران میبارید. از پنجره به
بیرون خیره شده بود. هواپیما هر لحظه بر سرعتش افزوده میشد. و ناگهان در
یک لحظه از زمین کنده شد و به دل شب فرو رفت. با رفتنش او را نیز با خود
برد و تمام دلبستگیهایش را به دست باد سپرد...شهر از آن بالا آرام به
نظر میرسید، و تنها او میدانست که آن پایین هنوز آشنایی هست، آشنایی
که هنوز به او میاندیشد. اما او چه؟ آیا آن آشنای قدیمی را هنوز در
قلبش باور دارد...؟ میداند که نه... چندین بار این جمله را با خود تکرار
کرد. اشک امانش نداد، صورتش را میان دستانش گرفت و گریه را سر داد...

امروز دیدمش. تو همون کافه قدیمی. همون که فقط من و اون میشناسیم. همون که من فقط و فقط با اون اونجا میرم. چند سالی هست که با هم دوست شدیم. اتفاقی دیدمش، تو همون کافه...دقیقا یادمه چه روزی. ۱۰ مارچ ۲۰۰۶، ساعت ۳ نیمه شب. از اون به بعد، هر چند ماهی همدیگه رو میبینیم. همونجا تو همون کافه سر همون میز همیشگی.آدم عجیبیه. نمیدونم چند سالشه. همیشه از جواب دادن در این مورد طفره میره، اما حدس میزنم چند سالی از من بزرگتر باشه. خودش میگه که قیافش غلط اندازه. سنش اونقدرها هم زیاد نیست. اما فشار کاری که داره انجام میده، پیرش کرده. تو این چند سال همیشه با اون کت مشکی رنگ رو رفته، کلاه شاپو قهوهای و شلوار جین دیدمش. چیز زیادی ازش نمیدونم. آخه زیاد از خودش حرف نمیزنه. حتی هیچ چیز نمیخوره، فقط گاه گداری سیگاری دود میکنه و به حرفات گوش میده. میگه که نویسندست. میگه ۷ ساله که روی یک کتاب داره کار میکنه. نمیدونم کتابش در چه موردی، اما خودش میگه یکجور کتاب خاطرات. همیشه میگه: " ارس میخوام آخرین فصل کتاب رو با تو تموم کنم. آخه خیلی وقت که دنبال فصل آخرم اما پیداش نمیکردم، تا اینکه تو رو دیدم." . من رو ارس صدا میکنه. همیشه بهش میگم:" بابا، اسم من آرازه، نه ارس" اما جواب میده که : " اسمت باید ارس باشه! چون آراز بهت نمیاد! چشات میگه ارس!"...دیروز بهش پیغام دادم که فردا، همون جای همیشگی. مثل همیشه سروقت اومد...
یک ساعتی بود که حرف میزدم. از همه چیز و همه کس براش حرف زدم. ناراحت شدم، عصبانی شدم، داد زدم. اما ساکت و آروم گوش داد. من حرفهام تموم شد. چند لحظهای سکوت کرد. آخرین پک رو به سیگار زد و ته موندش رو انداخت بیرون. خیلی آروم گفت:" ارس جان، نکن این کار رو با خودت! میخوای یادداشتهام بیارم تا ببینی که چند وقت پیش همین حرفها رو میزدی؟ ارس جان! این رو درک کن، که خیلی سخته که کسی بفهمه، بزرگی کارهایی رو که براش میکنی. سختر اینکه بفهمه تو اصلا چرا شب و روزت رو براش میزاری. اینکه بفهمه، بابا جون علتش، نه نیازه نه ترس، نه ترحم. علتش فقط و فقط دوست داشتنه . اما آخه تو که نمیتونی این رو جار بزنی. میتونی؟ ارس جان! تو که این رو تا الان باید خوب فهمیده باشی. تو که خودت همیشه بهم میگی که هیچ چیز نمیخوای غیر از کمی احساس. مگه این رو نمیگی؟ مگه نمیگی دوست داشتن باید خودش بیاد نه اینکه دنبالش بری؟ مگه نمیگی آغوشت رو باید باز کنی تا اونی که این آغوش باز رو درک میکنه و میبینه بیاد؟ ارس! من میدونم که تو هنوز به همه اصولت پایبندی. میدونم که با وجود همه ماجراها هنوز اون دلت رو خوب نگاه داشتی، پس این کار رو با خودت نکن!". گلوم صاف کردم و پرسیدم: " میگی پس چی کار کنم؟". من رو نگاه کرد. از جاش بلند شد و گفت : " هیچ کار. دقیقا هیچ کار. تو باید ببینی زمان با تو چی کار میکنه! بعد طبق اصولت پیش بری! پس فعلا هیچ کاری نکن! گوش میدی؟ هیچ کار!". این رو گفت و بی خدا حافظی رفت...

خیلی وقته که اینجا ننوشتم. اصولا فکر نمیکنم که باید همیشه و حتما نوشت. من مینویسم، وقتی که حرفی دارم که میخوام یک جایی ثبت بشه و بعدها بخونمش و یاد احوالی که روزگاری داشتم بیفتم. مینویسم وقتی که میخوام با کسی حرف بزنم اما غیر این صفحه کسی نیست...این صفحه سیاه رو دوست دارم، چون به همه حرفهام بی هیچ پیش داوری و غرض ورزی گوش میده. دوستش دارم، چون تنها کسی که میدونه تو دل من چی میگذره...
بعضی روزها حس عجیبی دارم. حس که نه، شاید بهتره بگم احساسات عجیبی دارم. احساساتی که هیچ کدوم خوشایند نیستن. از صبح که بیدار میشم یه تلخی عجیبی زیر زبونم حس میکنم، انگار که تو خواب یه میوه خیلی تلخ خورده باشم. هر چقدر هم که آب میخورم فایدهای نداره. اونجاست که میفهمم امروز از اون روزهاست... روز هایی که همینطور مات و بی احساس اطراف نگاه میکنم. روز هایی که هزار تا فکر تو ذهنم هست اما هیچ کدوم نمیتونم بیرون کنم. احساس کشیدگی عجیبی نه فقط تو بدنم بلکه تو ذهنم هم میکنم. انگار که از یه ورزش سخت و طولانی برگشتم...روزهایی که لمس میکنم خشکی بیش از تحمل احساساتم رو. روزهایی که خسته میشم از همه چیز، حتی خودم. روزهایی که فکر میکنم باید همه چیز رو رها کنم و برم. به کجاش مهم نیست، فقط برم...شاید که هیچ کدوم از این افکار دنبالم نیان...فقط اگه میشد...
خوب میدونم اون روزها چه وقتیه... وقتی خسته میشی از دیدن
و دم نزدن. وقتی به تنگ میای از متهم کردن خودت برای تمام چیزهایی که
پیش اومده و نیومده. وقتی حالت بهم میخوره از بایدها و نبایدهایی که
باید اتفاق میافتادند و نمیافتادند. وقتی نمیدونی بهتره به عقب
برگردی یا نه. وقتی نمیدونی آینده بهتره خواهد بود یا گذشته بهتر بود.
وقتی دلخور میشی از همه کس. وقتی احساس میکنی تنها هستی و همه
کسایی هم که پیشت هستن، میتونن در یک چشم بهم زدن دود بشن برن هوا.
وقتی، وقتی، وقتی... امروز هم یکی از اون روز هاست. نمیدونم آیا فردا هم همین خواهد
بود یا نه. اما چیزی که ازش مطمئن هستم اینکه میخوام همه اینها تو دلم
بمونه . آدم ضعیف محکوم به شکسته. من هیچ وقت ضعیف نبودم، حالا هم نخواهم
بود. تو زندگی خیلی چیزها و کسها میان و میرن. بعضیهاشون هم تیکهای
از وجود آدم رو با خودشون میبرن، اما هیچوقت، هیچ اتفاقی نمیتونه تو رو
بشکنه، مگر اینکه خودت، خودت رو خرد کنی... تنها کاری که میشه کرد اینکه
خودت باشی، زندگیت رو بکنی محکم باشی و استوار و آغوشت رو باز کنی برای
اون کسی که با عشق به سراغت میاد. اگر که باشد و باشی...


