تبليغاتX
(کوچلر(کوچه ها
بر آمده از پيچ و خم های ذهنم

این مطلب را چند وقت پیش در جای دیگر نوشته بودم ، اما آن زمان نمیخواستم كه اینجا باشد. اما حالا چه باک...

اگر فقط یک فرصت در زندگی برای جبران اشتباهی داشته باشید، چه خواهید کرد؟ فرقی نمی کند چه اشتباهی، بزرگ یا کوچک، قدیمی یا جدید، کدام را انتخاب می کنید ؟ آیا به سراغ خطایی از دوران کودکی خواهید رفت؟ گمان نکنم....

شاید به سراغ یکی از اشتباهات اخیر بروید. اشتباهی كه شما را بسیار آزار داده است. اشتباهی كه هر از چند گاهی به آن می اندیشید . اشتباهی كه با خود فکر می کنید كه اگر فقط آن را مرتکب نشد بودید، اکنون زندگی شکلی متفاوت برای شما داشت.

حال سوال این است كه چند اشتباه بدین صورت در زندگی خود دارید؟ آیا گذشته را پر از این اشتباهات می بینید یا فقط یک اشتباه... یک اشتباه بزرگ...؟ ممکن است به یک اشتباه بزرگ بیندیشید یا به چند اشتباه کوچک و شاید هم به یک اشتباه كه باعث انجام خطاهای بیشتری شده...  

من نمیتوانم  هیچ اشتباهی را انتخاب کنم  كه بخواهم آن را جبران کنم. در حقیقت، هیچ اشتباهی وجود ندارد! هر کاری كه انجام داده ایم، در دوران خود، کار درستی بوده است. اگر شما فکر کرده بودید ، حتی برای یک لحظه، كه این عمل اشتباه است ، آیا آن را انجام می دادید؟

 نکته در این است كه درست یا غلط کاملا نسبی است. هیچ درست یا غلط مطلقی وجود ندارد. پس اگر کاری را انجام داده اید و آن هنگام به درست بودنش باور داشتید، هرگز پشیمان نباشید. حتی اگر اکنون دردناک است، حتی اگر اکنون  تبدیل به خیالی کشنده برای شما شده است. حتی اگر فکر می کنید اگر آن عمل را مرتکب نشد بودید، زندگی متفاوت بود .... به یاد داشته باشید. هر کاری كه می کنید ، فقط و فقط از انجامش پشیمان نباشید . ایمان داشته باشید به خواسته دل و عقل آن هنگام كه به شما فرمان دادند ...


+ نوشته شده در  Sun 25 Oct 2009ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط آراز  | 

دانه دانه شمارش کرده ام. گاهی‌ با خشم، اندکی‌ با اندوه و زمانی‌ با سردرگمی. اکنون به تو رسیده ام. سه -- شش -- پنج. بر تک تک شما لقبی گذارده ام. یک، سردرگمی. دو، اندوه. سه، خشم. چهار، تلاش. پنج، ناباوری. شش نفرت... حال به تو رسیده ام، سه -- شش -- پنج. تو را چه بنامم؟ آیا نامی‌ برجا مانده است؟ آیا حسّی که نامش رو بر تو بنهم، بر انگیخته است؟ تمام وجودم را جستجو می‌‌کنم تا شاید حالتی یا که حسّی هرچند ناچیز بیابم، اما نه. نیست و نخواهد بود.

خود را تهی‌ یافتم. تهی‌ از هر حسّی و بیانی. سه --  شش -- پنج،تو را هیچ نمی‌‌نامم. تو هیچ نیستی‌. هیچ. هرچه بود گذشت و اکنون تو تنها یک برگ سفید هستی‌. سرابی در حال محو شدن. نمایی‌ در دور دست که به سختی دیده می‌‌شوی. تو را هیچ نمی‌‌نامم که هر چه در این دل‌ پر آشوب بود، همه را به دست ثانیه‌ها سپرده ام. تو آخرین هستی‌، سه -- شش -- پنج. بعد از تو دیگر طلوع تا غروبی نخواهد بود. زمانی که نامی‌ و حالی‌ بر خود بگیرد به حرمت برگی که ورق خورد.

با تو از آن‌ روح اهورایی که در جان بشر دمیده شد سخن نمی‌‌گویم که بس زمانی‌ دراز است، گویی قرن‌ها، که با خود آشنایش نمی‌‌بینم. با تو از آن‌ حس پنهان سخن می‌‌گویم. آن‌ حس تهی بودن. آن‌ حس رها بودن. حس بی‌ حس بودن. دیر گاهیست که در جستجویش هستم و اکنون آن‌ را در تو یافتم، سه -- شش --  پنج.

خرسندم از یافتن این حس در تو. چرا که تو نماد تمام آنچه بر تک تک لحظاتم نوشته شد، هستی‌. نمی‌‌دانم آیا انتظارت را می‌‌کشیدم یا نه. نمی‌‌دانم از آمدنت خشنودم یا غمناک. نمی‌‌دانم آیا آمدنت اجتناب ناپذیر بود یا نه. لیکن، می‌‌دانم که اکنون از بودنت احساس آرامی دارم گویی که صدایی در اعماق آمدنت را فریاد زده بود. دیگر ذهنم تهیست و من از این تهی‌ بودن بس خندانم! چرا که دیگر نمی‌‌خواهم. هیچ کدام را نمی‌‌خواهم. نه افکار دل‌ انگیزش را، نه بار سنگین اندوهش را. چشمانم را می‌‌بندم و با حس زیبایی‌ که مدتها با آن‌ غریبه بودم به خود می‌‌اندیشم. به خود می‌‌اندیشم و این کلمات همواره در اتاق آبی‌ ذهنم طنین می‌‌افکند که : " پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم. پیش از آنکه پرده فرو افتد. پیش از پژمردن آخرین ٔگل. بر آنم که زندگی‌ کنم، بر آنم که عشق بورزم، بر آنم که باشم، در این جهان ظلمانی، در این روزگار سرشار از فجایع، در این دنیای پر از کینه. نزد کسانی‌ که نیازمند منند، کسانی‌ که نیازمند ایشانم، کسانی‌ که ستایش انگیزند. تا دریابم، شگفتی کنم، باز شناسم که می‌‌توانم باشم، که می‌‌خواهم باشم... ".



+ نوشته شده در  Wed 14 Oct 2009ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط آراز  | 

با صدای مهماندار از خواب بیدار شد. نگاهی‌ به بیرون کرد. هواپیما فرود آماده بود و بی‌ حرکت بر روی باند ایستاده بود. قطرات باران بر شیشه نشسته بود و سایه‌هایی‌ گنگ بیرون از هواپیما در حرکت بودند. به خود تکانی داد، کوله پشتیش را به دوش گرفت و پشت سر بقیه به سمت درب خروج رفت. همه چیز بسیار سریع پیش رفت و پس از دقایقی خارج از فرودگاه بود. گوشه کت را بالا کشید تا خود را از سرما حفظ کند. نگاهی‌ به اطراف کرد. باز آنجا بود. در همان فضا، با تمام خاطراتش، با تنها چیزی که برایش باقی‌ مانده بود...

خود را بر روی صندلی عقب تاکسی فرو برد. خسته بود، اما نمی‌‌دانست از چه. از دوری راه یا از سنگینی‌ خاطرات. چشمانش را بست تا به مقصد برسد.هنوز لختی نگذشته بود که صدایی سکوتش را آشفته کرد. باور نداشت که صدا را شنیده است. همان صدا. همان زنگ. کوتاه اما گویا. چند صباحی بود که دیگر به نشنیدنش خو گرفته بود.تلفن همراه را از جیبش خارج کرد. پیامکی آماده بود از آشنایی. از آشنایی که خوب می‌‌دانست که او می‌‌آید. منتظرش بود، مضطرب و بی‌ تاب. پیامک را خواند. کوتاه و صمیمی‌ نوشته بود: " بالاخره اومدی؟ خیلی‌ طول کشید. خیلی‌ منتظرت بودم. خوش اومدی...". چشمانش را بست تا اشکها یش را راننده نبیند. شیشه را پایین کشید تا باد سرد به صورتش بنشیند‌. دستانش را مشت کرد و با حالتی منقلب به آهنگی که از ماشین پخش میشد گوش فرا داد : " تو اون شام مهتاب کنارم نشستی، عجب شاخه گلوار به پایم نشستی..."...

از آن‌ شب بیست روز گذشته بود. هر روز مثل هزار روز بر او گذشته بود. به دیدار آن‌ آشنا نرفته بود. آشنایی که شاید تنها دلیل سفر بود. هر زمان به دیدنش اندیشیده بود، ترس وجودش را فرا گرفته بود. ترس از ناتوانی در نگاه داشتنش. ترس از گذشته، ترس از هزاران اما و اگر...و ترس از بی‌ پاسخ گذاشتن هزاران سوال بی‌ جواب...برای خودش و برای او... اکنون به روز آخر رسیده بود. باید می‌‌رفت ولی‌ هنوز او را ندیده بود. این آخرین فرصت بود یا اکنون یا هیچوقت. این را خوب می‌‌دانست. باید تصمیمش را می‌‌گرفت...تلفن را برداشت، چشمانش را بست و شماره را گرفت. لحظه بعد که در خاطرش هست، در مقابل اشنا نشسته بود. هیچ نمی‌‌گفت. تنها محو تماشا بود. چقدر شکسته شده بود. دیگر نشانی‌ از آن‌ یار آشنا نبود. هر چه بود اشک بود و آه و حسرت برای تمام اتفاقات افتاده و نیفتاده. او سکوت اختیار کرده بود و فقط گوش می‌‌داد به تما حرفهای آن‌ آشنا که تنها اشک می‌‌ریخت و می‌‌گفت و می‌‌گفت...اما او چیز دیگری در ذهن داشت. فکر می‌‌کرد به احساسی‌ که داشت و به احساسی‌ که دارد. به یاد می‌‌آورد احساسش را در گذشته. احساسی‌ که او را سوزاند و از میان برد. اما اکنون چه مانده بود از آن‌ همه...هیچ. مطلقا هیچ. نمی‌‌دانست چه باید بکند. مگر آشنا زمانی‌ همه دلیلش، وجودش و زندگیش نبود؟ پس چه بر او رفته که اکنون دیگر آن‌ آشنا مفهومی‌ برایش ندارد؟ مگر برای دیدار او از آن‌ راه دور نیامده بود...؟ تمام این افکار را برای خود نگاه داشت. نمی‌‌خواست آن چند لحظه کوتاه را برای آن عشق قدیمی‌ از بین ببرد... دیدار به پایان رسید، با خود می‌‌دانست که این آخرین دیدار است. می‌‌دانست که روز دیگری در میان نیست. پس چند لحظه‌ای به او خیره شد و سعی‌ کرد تمام خاطرات خوب را به خاطر بسپرد. دست او را فشرد. قطرات اشک را از گونه لطیفش پاک کرد و رفت...

دوباره در همان هواپیما نشسته بود و باز باران می‌‌بارید. از پنجره به بیرون خیره شده بود. هواپیما هر لحظه بر سرعتش افزوده می‌‌شد. و ناگهان در یک لحظه از زمین کنده شد و به دل‌ شب فرو رفت. با رفتنش او را نیز با خود برد و تمام دلبستگی‌هایش را به دست باد سپرد...شهر از آن‌ بالا آرام به نظر می‌‌رسید، و تنها او می‌‌دانست که آن‌ پایین هنوز آشنایی هست، آشنایی که هنوز به او می‌‌اندیشد. اما او چه؟ آیا آن‌ آشنای قدیمی‌ را هنوز در قلبش باور دارد...؟ می‌‌داند که نه... چندین بار این جمله را با خود تکرار کرد. اشک امانش نداد، صورتش را میان دستانش گرفت و گریه را سر داد...



+ نوشته شده در  Mon 5 Oct 2009ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط آراز  | 

امروز دیدمش. تو همون کافه قدیمی‌. همون که فقط من و اون می‌‌شناسیم. همون که من فقط و فقط با اون اونجا می‌‌رم. چند سالی‌ هست که با هم دوست شدیم. اتفاقی دیدمش، تو همون کافه...دقیقا یادمه چه روزی. ۱۰ مارچ ۲۰۰۶، ساعت ۳ نیمه شب. از اون به بعد، هر چند ماهی‌ همدیگه رو می‌‌بینیم. همونجا تو همون کافه سر همون میز همیشگی‌.آدم عجیبیه. نمیدونم چند سالشه. همیشه از جواب دادن در این مورد طفره میره، اما حدس می‌‌زنم چند سالی‌ از من بزرگتر باشه. خودش میگه که قیافش غلط اندازه. سنش اونقدرها هم زیاد نیست. اما فشار کاری که داره انجام میده، پیرش کرده.  تو این چند سال همیشه با اون کت مشکی‌ رنگ رو‌ رفته، کلاه شاپو قهوه‌ای و شلوار جین دیدمش. چیز زیادی ازش نمی‌‌دونم. آخه زیاد از خودش حرف نمی‌‌زنه. حتی هیچ چیز نمی‌‌خوره، فقط گاه گداری سیگاری دود می‌کنه و به حرفات گوش میده. میگه که نویسندست. میگه ۷ ساله که روی یک کتاب داره کار می‌‌کنه. نمیدونم کتابش در چه موردی، اما خودش میگه یکجور کتاب خاطرات. همیشه میگه: " ارس می‌‌خوام آخرین فصل  کتاب رو با تو تموم کنم. آخه خیلی‌ وقت که دنبال فصل آخرم اما پیداش نمی‌‌کردم، تا اینکه تو رو دیدم." . من رو‌ ارس صدا می‌‌کنه. همیشه بهش میگم:" بابا، اسم من آرازه، نه ارس" اما جواب میده که : " اسمت باید ارس باشه! چون آراز بهت نمیاد! چشات میگه ارس!"...دیروز بهش پیغام دادم که فردا، همون جای همیشگی‌. مثل همیشه سروقت اومد...

یک ساعتی‌ بود که حرف می‌‌زدم. از همه چیز و همه کس براش حرف زدم. ناراحت شدم، عصبانی‌ شدم، داد زدم. اما ساکت و آروم گوش داد. من حرفهام تموم شد. چند لحظه‌ای سکوت کرد. آخرین پک رو به سیگار زد و ته موندش رو انداخت بیرون. خیلی‌ آروم گفت:" ارس جان، نکن این کار رو با خودت! می‌‌خوای یادداشتهام بیارم تا ببینی‌ که چند وقت پیش همین حرفها رو می‌‌زدی؟ ارس جان! این رو درک کن، که خیلی‌ سخته که کسی‌ بفهمه، بزرگی‌ کارهایی رو که براش می‌‌کنی‌. سختر اینکه بفهمه تو اصلا چرا شب و روزت رو براش می‌‌زاری. اینکه بفهمه، بابا جون علتش، نه نیازه نه ترس، نه ترحم. علتش فقط و فقط دوست داشتنه . اما آخه تو که نمی‌‌تونی این رو جار بزنی‌. می‌‌تونی؟ ارس جان! تو که این رو تا الان باید خوب فهمیده باشی‌. تو که خودت همیشه بهم میگی‌ که هیچ چیز نمی‌خوای غیر از کمی‌ احساس. مگه این رو نمیگی؟ مگه نمیگی دوست داشتن باید خودش بیاد نه اینکه دنبالش بری؟ مگه نمیگی آغوشت رو  باید باز کنی‌ تا اونی‌ که این آغوش باز رو درک می‌‌کنه و می‌‌بینه بیاد؟ ارس! من می‌‌دونم که تو هنوز به همه اصولت پایبندی. می‌‌دونم که با وجود همه ماجراها هنوز اون دلت رو خوب نگاه داشتی، پس این کار رو با خودت نکن!". گلوم صاف کردم و پرسیدم: " میگی‌ پس چی‌ کار کنم؟". من رو‌ نگاه کرد. از جاش بلند شد و گفت : " هیچ کار. دقیقا هیچ کار. تو باید ببینی‌ زمان با تو چی‌ کار می‌‌کنه! بعد طبق اصولت پیش بری! پس فعلا هیچ کاری نکن! گوش میدی؟ هیچ کار!". این رو گفت و بی‌ خدا حافظی رفت...


+ نوشته شده در  Tue 15 Sep 2009ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط آراز  | 


خیلی‌ وقته که اینجا ننوشتم. اصولا فکر نمی‌‌کنم که باید همیشه و حتما نوشت. من می‌‌نویسم، وقتی‌ که حرفی‌ دارم که می‌‌خوام یک جایی‌ ثبت بشه و بعدها بخونمش و یاد احوالی که روزگاری داشتم بیفتم. می‌‌نویسم وقتی‌ که می‌‌خوام با کسی‌ حرف بزنم اما غیر این صفحه کسی‌ نیست...این صفحه سیاه رو دوست دارم، چون به همه حرفهام بی‌ هیچ پیش داوری و غرض ورزی گوش میده. دوستش دارم، چون تنها کسی‌ که میدونه تو دل‌ من چی‌ میگذره...

بعضی‌ روزها حس عجیبی‌ دارم. حس که نه، شاید بهتره بگم احساسات عجیبی‌ دارم. احساساتی‌ که هیچ کدوم خوشایند نیستن. از صبح که بیدار میشم یه تلخی‌ عجیبی‌ زیر زبونم حس می‌‌کنم، انگار که تو خواب یه میوه خیلی‌ تلخ خورده باشم. هر چقدر هم که آب می‌‌خورم فایده‌ای نداره. اونجاست که می‌‌فهمم امروز از اون روزهاست... روز هایی که همینطور مات و بی‌ احساس اطراف نگاه می‌‌کنم. روز هایی که هزار تا فکر تو ذهنم هست اما هیچ کدوم نمی‌‌تونم بیرون کنم. احساس کشیدگی عجیبی‌ نه فقط تو بدنم بلکه تو ذهنم هم می‌‌کنم. انگار که از یه ورزش سخت و طولانی برگشتم...روز‌هایی‌ که لمس می‌‌کنم خشکی بیش از تحمل احساساتم رو. روز‌هایی‌ که خسته می‌‌شم از همه چیز، حتی خودم. روز‌هایی‌ که فکر می‌‌کنم باید همه چیز رو رها کنم و برم. به کجاش مهم نیست، فقط برم...شاید که هیچ کدوم از این افکار دنبالم نیان...فقط اگه می‌‌شد...

خوب می‌‌دونم اون روز‌ها چه وقتیه... وقتی‌ خسته میشی‌ از دیدن و دم نزدن. وقتی‌ به تنگ میای از متهم کردن خودت برای تمام چیز‌هایی‌ که پیش اومده و نیومده. وقتی‌ حالت بهم می‌‌خوره از باید‌ها و نباید‌هایی‌ که باید اتفاق می‌‌افتادند و نمی‌‌افتادند. وقتی‌ نمی‌‌دونی بهتره به عقب برگردی یا نه. وقتی‌ نمی‌‌دونی آینده بهتره خواهد بود یا گذشته بهتر بود. وقتی‌ دلخور میشی‌ از همه کس. وقتی‌ احساس می‌‌کنی‌ تنها هستی‌ و همه کسایی‌ هم که پیشت هستن، می‌‌تونن در یک چشم بهم زدن دود بشن برن هوا. وقتی‌، وقتی‌، وقتی‌...

امروز هم یکی‌ از اون روز هاست. نمی‌‌دونم آیا فردا هم همین خواهد بود یا نه. اما چیزی که ازش مطمئن هستم اینکه می‌خوام همه اینها تو دلم بمونه . آدم ضعیف محکوم به شکسته. من هیچ وقت ضعیف نبودم،  حالا هم نخواهم بود. تو زندگی‌ خیلی‌ چیزها و کس‌ها میان و می‌رن. بعضی‌‌هاشون هم تیکه‌ای از وجود آدم رو با خودشون می‌‌برن، اما هیچوقت، هیچ اتفاقی‌ نمیتونه تو رو بشکنه، مگر اینکه خودت، خودت رو خرد کنی‌... تنها کاری که می‌شه کرد اینکه خودت باشی‌، زندگیت رو بکنی محکم باشی‌ و استوار و آغوشت رو باز کنی‌ برای اون کسی‌ که با عشق به سراغت میاد. اگر که باشد و باشی‌...



+ نوشته شده در  Thu 10 Sep 2009ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط آراز  | 


چند هفته پيش در اخبار سر و صدای بسيار زيادی در مورد اعدام شخصی در ايران به راه افتاده بود. گويا اين فرد جرمی را به گردن گرفته بود که خودش مرتکب نشده بود و در هنگام وقوع جرم نيز سن قانونی نداشته است. دادگاه او را طبق رويه اي که چند سال است در ايران باب شده، در زندان نگاه داشته بود تا به سن قانونی برسد سپس او را عدام کند. ابتدا در اثر تلاش نهاد های مدنی، به دستور رييس قوه، حکم اعدام را متوقف کردند، اما ناگهان خبر رسيد که او را به دستور مستقيم قاضی و بدون اطلاع وکيل و خانواده اعدام کرده اند. من قادر به اظهار نظر دقيق در مورد اين پرونده نيستم. چرا که نه وکيلم و نه اگاهی از جزيات دارم، اما چند نکته به ذهنم می رسد:

1- ايران يکی از کشورهای امضاء کننده کنوانسيون حقوق کودک است و طبق اين کنوانسيون، اعدام افراد زير 18 سال غير قانونی است (حتی با در نظر گرفتن قانون ايران).

2- صرف نظر از اينکه اين جرم در سن کودکی رخ داده است. شواهد کافی نيز برای محکوم کردن فرد وجود نداشته است.

3- اينکه آيا اعدام امريست که بايد وجود داشته باشد يا نه، بحثی که من در اين مطلب مطرح نمی کنم و دوستان به خوبی از موضع من در اين مورد اگاه هستند. اما فکر نمی کنم که کسی در مورد داشتن ضوابط محکم و شفاف در مورد نحوه جاری کردن حکم اعدام بحثی داشته باشد.

4- يک قاضی به عنوان يک انسان چگونه می تواند حکم اعدامی صادر کند که همه شواهد دال بر بی گناهی فرد دارد، قانون حکم را غير قانونی می داند و يک مرجع بالاتر نيز دستور به توقف آن داده است؟ بگويم نادانی، کينه ورزی يا اعتقاد غلط؟

5- ايران هم اکنون با داشتن 140 نفر (که جرمی در کودکی مرتکب شده اند) در صف اعدام، رتبه نخست را در دنيا به خود اختصاص داده است. آيا از اين آمار نمی توان نتيجه گرفت که اين موارد چيزی بيشتر از تصميمات غير قانونی تعدادی قاضيست؟ و يک جريان سازمان يافته در اين مورد وجود دارد؟

6- اگر فرض کنيم نظريه بالا درست باشد، آن را چگونه می توان توجيح کرد؟ اعدام کودکان از چه جنبه اي قابل قبول است؟ اين کار نه قانونيست، نه انسانی و نه اينکه وجهه اي برای کشور در جهان بجا می گذارد.

7- نکته آخر اينکه اوج عدالت و آزادی را زمانی درک ميکنيم که خبر می رسد که وکيل فرد اعدام شده به علت اعتراض به عمل قاضی بازداشت می شود!

آيا تشخيص درست از غلط با وجود اين همه شواهد کار بسيار سختی برای دادگاه بوده؟ من اينطور فکر نمی کنم و خيلی دوست دارم بدانم در فکر کسانی که چنين احکامی صادر می کنند چه چيزی می گذرد.

+ نوشته شده در  Wed 6 May 2009ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط آراز  | 


از خسرو شکيبايی سخنی هست که می گويد: "يادم باشد تنها هستم." . اين سخن را می توان به گونه های متفاوتی تعبير کرد. می توان گفت عمق تنهايی انسانها را به سخن آورده. می توان گفت اين حرف ناشی از يک جور احساس ياس و يا سر خوردگی و نا اميدی است و هزار و يک تعبير ديگر...

اما واقعاً چه چيزی در اين جمله نهفته است؟ من به آن بسيار فکر می کنم چرا که آن را بر قابی بالای سرم در اطاق دارم و هر شب قبل خواب و صبح به محض بيدار شدن آن را می بينم. خود اين زمانها (شب هنگام خواب و صبح هنگام بيداری) وقتی با اين جمله در می آميزد، بسيار حالت سمبليک برای من دارد چرا که در هر دو زمان می توان تنها بود. تنهای تنها دور از هرگونه هياهو.اين تنهايی به معنای در حضور کسی نبودن نيست. بلکه اين تنهايی، به من ياد آوری می کند که تو موجوديتی يکتا هستی. اين مهم نيست که چقدر اطراف تو شلوغ است و يا به هيچ عنوان مهم نيست که کسی را براي خودت دوست داری يا خير. کسی برای خودت و فقط خودت هست يا نه. هيچ يک مهم نيست و تفاوتی در اصل ماجرا نمی کند. تو تنها به صورت يک موجود وارد اين دنيا شده اي و در پايان نيز تنها خواهی رفت. پس هيچ دليلی هم وجود ندارد که در بين دو اتفاق نيز تنها نباشی.

 نمی خواهم نوشته اي سياه يا پر از نا اميدی بنويسم. و اصولا هم انسان نا اميد و غم زده اي نيستم. برداشتم هم از اين تنهايی مداوم به هيچ عنوان مخرب يا منفی نيست. نتيجه اي که سعی در گرفتنش دارم اينست که ما با تمام دل مشغولی ها و دلبستگی ها، نبايد حتی برای لحظه اي از ياد ببريم که اين وجود که ما در آن زنده ايم، موجودی قائم به ذات است و مجرد از همه چيز و همه کس. و اين وابستگی ها که اين موجود را به موجوداتی همسان در اطرافش متصل می کند همواره گسستنی هستند. هيچ بندی، هر اندازه که محکم نمی تواند اين وابستگی بين دو انسان را حفظ کند اگر آن دو خود همواره تلاش نکنند و برای در کنار هم ماندن تکاپو نکنند. چرا که هيچ چيز پايدار و ابدی نيست مگر آنکه ما آن را در ذهن و در عمل جاودانه کنيم.



+ نوشته شده در  Fri 1 May 2009ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط آراز  | 


هر از چند گاهی به اين فکر می کنم که الان در اين لحظه چه چيز هايی هست که با شنيدنشون يا ديدنشون يا حتی به يادشون افتادن دلم می لرزه، ضربان قلبم زياد ميشه و گوشهام داغ؟ چند تا شون خوب هستند و چند تا شون بد؟ تنها چيزی که مطمئن هستم اينکه دوست ندارم به هيچ کدوم زياد فکر کنم. اگر خوب هستند می خوام چشمهام رو ببندم و حس کنم خوبيشون و اگر بد هستند می خوام فقط محو بشن.

نکته مهمی که وجود داره اينکه حس آدم نسبت به اين چيز های خوب و بد با گذشت زمان چقدر عوض ميشه. آيا امکان داره خوبيها و بديها جا عوض کنن؟ يعنی خوبها بد بشن يا بلعکس؟ آيا ميشه يک روز احساست رو نسبت بهشون از دست بدی و فقط به عنوان يک خاطره دور بهش نگاه کنی؟

هميشه آخر اين فکرها به يک نتيجه می رسم. به اينکه مهم نيست که خوب بوده يا بد. مهم نيست که با گذشت زمان چه احساسی بهش داری. تنها چيزی که مهمه، اينکه اون اتفاق بخشی از زندگيت رو شکل داده. اگر بد بوده، يک لحظه يا لحظاتی از زندگيت رو خراب کرده و برای هميشه نقطه سياهی تو ذهنت باقی می مونه. می تونی سعی کنی ديگه تکرارش نکنی. می تونی به عنوان يک تجربه بهش نگاه کنی. اما نميتونی برگردی و اون لحظه رو دوباره زندگی کنی. کاشکی می شد، اونوقت فکر کنم خيليها خيلی چيزها رو در زندگيشون عوض ميکردن...

+ نوشته شده در  Mon 6 Apr 2009ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط آراز  | 


چقدر مزحک است وقتی با واقعيتی روبرو می شوی که هميشه در پی نفی آن بودی. واقعيتی که حقيقت نيست چرا که زيبا نيست اما وجود دارد چرا که اقتضای زندگيست. هر چند نا خوشايند، اما راه فراری از آن نيست. دوست داری به وجودش فکر نکنی اما اجتناب نا پذير است. به دنبال جوابی می گردی تا اثبات کنی تو با ديگران تفاوت داری و می توانی بر خلاف اين واقعيت زندگی کنی. اما خوب می دانی که مدتهاست که به دنبال جوابی، ولی هيچ نيست، هيچ...نمی توانی آن را فرياد بزنی، چرا که ديوانه ات خواهند انگارد. همه و همه به آن دچارند اما گويی آن را به آسانی پذيرفته اند. آيا تو، فقط تو شهامت پذيرش آن را نداری يا ديگران توان انديشيدن به غير از آن را؟

چه بايد کرد؟ بايد پذيرفت؟ بايد  به جلو رفت و با وجودش زندگی کرد؟ و يا اينکه بايد همچنان چشم به راه راهی بود که به تو بقبولاند که نه، می تواند گونه ايی ديگر نيز باشد؟ من هيچوقت به جواب اين سؤال که چه بايد کرد نرسيده ام و هميشه در دو راهی بين رفتن و ماندن به جا مانده ام. آيا کسی هست که بداند بهترين راه حل را؟ در مواجه با واقعيتی که نمی خواهيدش چه بايد کرد؟ آيا اصولا بايد آن را به عنوان واقعيت قبول کرد يا به دنبال راهی برای رد آن بود؟ واقعيتی که حوادث زندگی گواه به وجودش داده اند.

+ نوشته شده در  Thu 26 Mar 2009ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط آراز  | 


مهندس حنانه رو بچه های مکانيک تهران ميشناسن. سر کلاس ديناميک ماشينش من خيلی از درسش چيزی نفهميدم. تنها چيزی که من و به کلاس می کشوند حرف های ديگرش بود که ميزد. از همه جا حرف می زد، از زندگی از تاريخ، خلاصه از همه چيز. يادم مياد، جلسه قبل از نوروز بود. يک مطلبی گفت که شايد بيشتر از همه حرفاش يادم مونده. يادم مياد گفت که: "عيدتون مبارک باشه اما می دونين چيه، سال نو هيچ زمان خاص فيزيکی نيست. فقط يک لحظه هست که زمين از يک مدار خاص عبور ميکنه.همين! حالا اين جشنی که ما ميگيريم ميتونه هر موقع ديگه هم باشه، چون زمين در هر لحظه از يک مداری در حال عبور هستش.".  اون ادامه داد که: "به نظر من سال نو وقتی مهم ميشه که براش يک مفهوم ديگه داشته باشيم، يک مفهوم ماورای زمان."

برای من تحويل سال مثل رسيدن به نقطه صفر می مونه. مثل قرار گرفتن در مرز گذشته، حال و آينده. مثل رفتن به يک مرحله ديگه توی بازی. مثل يک قدم نزديک شدن به پرده آخر نمايش... من هميشه دوست دارم اين زمان رو تنها باشم. شب آخر سال، بدون هيچ کس، بی هيچ صدايی يا حتی نوری، چشام رو ببندم و فکر کنم.فکر کنم به اينکه سالی که گذشت من کجا بودم و چه می کردم. هيچوقت به خوب و بدش فکر نمی کنم. چون بهم ثابت شده که چيزی به اسمه سال خوب و بد وجود نداره. چرا که ديد آدم به زندگی و اتفاقاتش هميشه در حال تغييره. چيزی که الان فکر ميکنی خوبه، سال ديگه ممکنه فکر کنی که چقدر بد بوده. پس وقتی فکر می کنم، هميشه به اين فکر می کنم که توی سالی که گذشت چقدر به چيز هايی که دلم می خواسته، رسيدم يا نه. چقدرش سعی کردم خوشحال باشم و راضی از اون چيزی که دارم و هستم، و چقدرش رو ناراحت بودم و ناراضی به خاطر چيز هايی که شايد آنقدر ها هم اهميتی در کليت زندگيم نداشتن.فکر می کنم به اينکه، اگه دوباره برگردم به اول سالی که گذشت، چه کارهايی رو تکرار می کنم و چه چيز هايی رو ازشون دوری ميکنم. اونوقت اگه به اين نتيجه برسم که نسبت به هيچ چيزی که انجام دادم احساس پشيمونی ندارم، اونوقته که احساس خوبی می کنم و می فهمم که اين تکه از نمايش رو خوب بازی کردم.و

 می دونين چيه؟ خيلی خيلی کم پيش ميآد که نسبت به زندگيم احساس پشيمونی بکنم. چرا که فکر می کنم، اين اشتباهات هم بخشی از نمايش بزرگتری هست که توش هستيم. چرا که همون موقع که اين کارها رو انجام می داديم ، حتماً به اندازه کافی براشون توجيح داشتيم. حالا اينکه الان فهميديم اشتباه بوده اند، نبايد زياد خودمون رو ملامت کنيم.

 احساس خوبی بهم دست ميده که خيال (؟؟) کنم که همه ما يک روزی يه ساعتی می شينيم و به کار هايی که کرديم فکر ميکنيم. چرا که همه ما حتماً يک زمانی دل کسی رو رنجونديم. و شايد توی همون يک ساعت اين به اين مطلب پی ببريم. سال نو مبارک...
 
+ نوشته شده در  Fri 20 Mar 2009ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط آراز  |