مهندس حنانه رو بچه های مکانيک تهران ميشناسن. سر کلاس ديناميک ماشينش من خيلی از درسش چيزی نفهميدم. تنها چيزی که من و به کلاس می کشوند حرف های ديگرش بود که ميزد. از همه جا حرف می زد، از زندگی از تاريخ، خلاصه از همه چيز. يادم مياد، جلسه قبل از نوروز بود. يک مطلبی گفت که شايد بيشتر از همه حرفاش يادم مونده. يادم مياد گفت که: "عيدتون مبارک باشه اما می دونين چيه، سال نو هيچ زمان خاص فيزيکی نيست. فقط يک لحظه هست که زمين از يک مدار خاص عبور ميکنه.همين! حالا اين جشنی که ما ميگيريم ميتونه هر موقع ديگه هم باشه، چون زمين در هر لحظه از يک مداری در حال عبور هستش.". اون ادامه داد که: "به نظر من سال نو وقتی مهم ميشه که براش يک مفهوم ديگه داشته باشيم، يک مفهوم ماورای زمان."
برای من تحويل سال مثل رسيدن به نقطه صفر می مونه. مثل قرار گرفتن در مرز گذشته، حال و آينده. مثل رفتن به يک مرحله ديگه توی بازی. مثل يک قدم نزديک شدن به پرده آخر نمايش... من هميشه دوست دارم اين زمان رو تنها باشم. شب آخر سال، بدون هيچ کس، بی هيچ صدايی يا حتی نوری، چشام رو ببندم و فکر کنم.فکر کنم به اينکه سالی که گذشت من کجا بودم و چه می کردم. هيچوقت به خوب و بدش فکر نمی کنم. چون بهم ثابت شده که چيزی به اسمه سال خوب و بد وجود نداره. چرا که ديد آدم به زندگی و اتفاقاتش هميشه در حال تغييره. چيزی که الان فکر ميکنی خوبه، سال ديگه ممکنه فکر کنی که چقدر بد بوده. پس وقتی فکر می کنم، هميشه به اين فکر می کنم که توی سالی که گذشت چقدر به چيز هايی که دلم می خواسته، رسيدم يا نه. چقدرش سعی کردم خوشحال باشم و راضی از اون چيزی که دارم و هستم، و چقدرش رو ناراحت بودم و ناراضی به خاطر چيز هايی که شايد آنقدر ها هم اهميتی در کليت زندگيم نداشتن.فکر می کنم به اينکه، اگه دوباره برگردم به اول سالی که گذشت، چه کارهايی رو تکرار می کنم و چه چيز هايی رو ازشون دوری ميکنم. اونوقت اگه به اين نتيجه برسم که نسبت به هيچ چيزی که انجام دادم احساس پشيمونی ندارم، اونوقته که احساس خوبی می کنم و می فهمم که اين تکه از نمايش رو خوب بازی کردم.و
می دونين چيه؟ خيلی خيلی کم پيش ميآد که نسبت به زندگيم احساس پشيمونی بکنم. چرا که فکر می کنم، اين اشتباهات هم بخشی از نمايش بزرگتری هست که توش هستيم. چرا که همون موقع که اين کارها رو انجام می داديم ، حتماً به اندازه کافی براشون توجيح داشتيم. حالا اينکه الان فهميديم اشتباه بوده اند، نبايد زياد خودمون رو ملامت کنيم.
احساس خوبی بهم دست ميده که خيال (؟؟) کنم که همه ما يک روزی يه ساعتی می شينيم و به کار هايی که کرديم فکر ميکنيم. چرا که همه ما حتماً يک زمانی دل کسی رو رنجونديم. و شايد توی همون يک ساعت اين به اين مطلب پی ببريم. سال نو مبارک...
+
نوشته شده در
Fri 20 Mar 2009ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط آراز
|